تبلیغات
ادبیات فارسی - بهترین رمان: آنا کارنینا
ارایه ها ، اشعار ، اصطلاحات ادبی، نثر ، سجع ، نویسندگان بزرگ ، شاعران بزرگ ، انشا نویسی ، اموزش انشا نویسی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : گروه ادبیات - گروههای آموزشی
تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1385
نظرات

می خواهم برایتان از یک کتاب حرف بزنم رمانی که بهترین است ٫ و شاید در تمام عمر باقی مانده از تاریخ ٫ کتابی این چنین خلق نشود .

 خالق این اثر لئون تولستوی
   در نهایت هنر از خدا ٫ تولد ٫ زندگی ٫ عشق ٫ مرگ  و تمامی احساساتش با خواننده های کتابش حرف می زند.
و سخاوتمندانه  ((چگونه بودن )) را ٫ ((چگونه آمیختن )) را و ((چگونه زیستن )) را به هر کس از دیدگاه خودش نشان میدهد.
و تمام اینها در تراژدی است به نام  :
  آنا کارنینا   
 
نمی خواهم بنشینم و به جای تولستوی داستان را تعریف کنم
می خواهم شما را به او و این داستان نزدیکتر کنم  (مرا که این داستان جادو کرده است! )
کتاب با این جمله آغاز می شود :
((انسانهای خوشبخت همه شبیه یکدیگرند  اما انسان های بدبخت ٫ هر یک به نحوی بدبختند.))
 
کششهای دراماتیک در این داستان در اوج هستند . نویسنده در متن داستانی عاشقانه ٫ از
زندگی اشرافی روزگار خودش نیز سخن می گوید .
آنا ٫ بانویی است زیبا و زیرک و مهربان  ٫ که چون جواهری ٫ در محافل اشرافی تمام روسیه می درخشد . 
 سر آغاز پرده دوم این داستان دیداری است ٫ در ایستگاه قطار   و رقصی شبانه در محفلی اشرافی   این دیدار ٫ زندگی آنا را دچار تغییرات زیادی  میکند.
 و پس از تمام فراز و نشیب ها ٫ این تراژدی ٫ نه در خوابی که آنا می بیند ٫بلکه در یک ایستگاه قطار نیز به پایان میرسد .
منبع : گروه ترانه ها

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Corinne پنجشنبه 16 آذر 1396 10:32 ب.ظ
I think this is among the most vital info for me. And i'm glad reading your article.
But wanna remark on few general things, The website style is perfect, the articles is really
nice : D. Good job, cheers
Do you get taller when you stretch? دوشنبه 27 شهریور 1396 05:28 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids. I found a sea shell and gave
it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched
her ear. She never wants to go back! LoL I know this is
entirely off topic but I had to tell someone!
Agustin پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:14 ب.ظ
Great work! This is the kind of information that should be shared
around the internet. Disgrace on Google for no longer positioning this publish upper!

Come on over and seek advice from my website . Thank you =)
BHW جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:15 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your website and in accession capital
to assert that I acquire actually enjoyed account your
blog posts. Anyway I'll be subscribing to your augment and even I achievement you access
consistently quickly.
مریم چهارشنبه 10 مرداد 1386 12:08 ب.ظ
مدتی بود كه توی كتابخانه است چند صفحه ای كه خوندم خسته شدم منتظر فرصتی بودم.
حالا حتما می خونمش.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.