تبلیغات
ادبیات فارسی - نمازشكایت
ارایه ها ، اشعار ، اصطلاحات ادبی، نثر ، سجع ، نویسندگان بزرگ ، شاعران بزرگ ، انشا نویسی ، اموزش انشا نویسی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : گروه ادبیات - گروههای آموزشی
تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1385
نظرات

سحر, كه نسترن سرخ باغ همسایه

فرستد از لب ایوان به آفتاب درود

وآبشار غرلهای شاد گنجشكان

ز اوج سبز درختان,به كوچه می ریزد

و خانه از نفس گرم یاس لبریز است

من از سرودن یك شعر تازه می آیم

كه ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ

به های های غریبانه اشك ریخته اند

*

كنار نسترن سرخ باغ همسایه

من از ستاره شفاف صبح می پرسم:

((تو شعر می دانی؟))

ستاره جای جواب

به بی تفاوتی آفتاب می نگرد

*

((تو هیچ می بینی؟))

                   -دوباره می پرسم-

ستاره اما از دشت بی كرانه صبح

به من - چو گم شده ای در سراب – می نگرد!

*

نگاه كن!

مرا مصاحب گنجشك های شاد مبین!

مرا مشاعر گلبرگ های یاس مدان!

كه من تمامی شب,

در آن كرانه دور,

میان جنگل آتش

          میان چشمه خون

به زیر بال هیاهوی مرگ زیسته ام

و تا سپیده صبح

به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام!

*

((- تو هیچ می گریی؟))

                   - باز از ستاره می پرسم –

ستاره – اما- با دیدگان اشك آلود

به پرسشی كه ندارد جواب می نگرد!

*

-((بگو

صدای من به كسی می رسد در آن سوی شب؟

بگو, كه نبض كسی میزند در آن بالا؟))

ستاره می لرزد!

-((بگو!

          مگر تو بگویی

                   در این رواق ملال

كسی چون من به نماز شكایت ایستاده است؟))

ستاره می سوزد

ستاره می میرد

و من تكیده و غمگین به راه می افتم

و آفتاب همان گونه سر كش و مغرور

به انهدام جهان خراب می نگرد....

 

 >>فریدون مشیری<<


مرتبط با: عمومی ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.